مسیر

:: مسیر

شاید تا همین چند دهه پیش اینگونه نبود ولی اکنون این طرز فکر و نگرش درجامعه دمیده می شود که جامعه ای خوب و آرمانی است که در آن هرکس پی کار خودش را بگیرد و سرش در لاک خودش باشد! اینکه هرکس سرش در لاک خودش باشد و کار خودش را انجام دهد فی نفسه چیز بدی نیست اما مشکل از آنجا شروع می شود که نگرش ها و امور و عقاید افراد، غالبا با هم متضاد و یا متناقض اند. بی شمار طرز فکر و نگرش و مسلک مختلف! و اینجاست که انسان مخیر می شود در انتخاب. انتخابی بین عقاید دیگران و هنجار های پذیرفته شده از جانب آنان، عقاید و نگرش های فکری خود که بعضا با جو غالب جامعه فاقد همخوانی اند و بی خیالی! اصرار بیش از حد به صحت عقاید خود و دگم بودن نسبت به آنها و گارد گرفتن در برابر طرز فکر های دیگر به همان اندازه مشکل ساز و مانع رشد و تعالی است که پذیرش بی حساب و کتاب و منفعلانه ی عقاید دیگران. راه اما تنها یک چیز است: نه بی خیالی ولختی و عدم تفکر در طرز نگرش و عقاید دیگران و نه پذیرش بدون حساب عقاید جدید و نه اتخاذ موضع شدید نسبت به آنها و نپذیرفتن آنها به صورت پیش فرض! راه همان است که خودش می گوید:"فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله"...

منبع : مصطبهمسیر
برچسب ها : عقاید ,خودش ,نگرش ,دیگران ,عقاید دیگران ,خودش باشد

ما بدبختیم!

:: ما بدبختیم!

بدبختی اصلی ما، نه حجاب بانوان است، نه کنسرت های موسیقی، نه فیش های نجومی و اختلاس و نه حتی بالاتر، تحریم های اقتصادی و توافقات صورت گرفته! بدبختی ما حتی کرسنت و توتال و دکل گمشده و پول های بلوکه شده هم نیست! این ها همه بدی های ما هستند نه بدبختی هایمان! تا زمانی که دوست اهل علم و تحصیل کرده من، نه از حضور ملکه انگلستان، نه از حضور نخست وزیر انگلستان، نه از حضور وزیر امور خارجه آن، نه از حضور یک معاون درجه اول و یا لااقل درجه دوم آن، بلکه از حضور سفیر انگلیس در مراسم ترحیم آقای هاشمی، آب از لب و لوچه اش آویزان می شود، ما به معنای واقعی کلمه بدبختیم!

منبع : مصطبهما بدبختیم!
برچسب ها : حضور ,بدبختی

خدا حافظ آقای رفسنجانی!

:: خدا حافظ آقای رفسنجانی!

آقای هاشمی هم به رحمت خدا رفت! حقیقتا از فوت ایشان دلم گرفت. مطمئنم دل خیلی های دیگر هم گرفت، و شاید شکست! آخر کیست که انقلاب را دوست داشته باشد ولی نسبت به همراهان و یاوران انقلاب حب و علقه نداشته باشد؟ خاصه شخصی همچون آقای هاشمی که یقینا از گردانندگان اصلی و به ثمر نشانندگان انقلاب بوده است. اما فقدان ایشان به عنوان شخصی که مسبوق به سوابق درخشان و ارزنده و مجاهدت های فراوان است، تنها عامل دل تنگی من نبود. دل من وقتی واقعا گرفت که دیدم آن همه سوابق ممتاز، صرفا به خاطر لجام گسیختگی ها و زیاده طلبی های فرزندانی ناخلف، تحت الشعاع قرار گرفت و حب و علقه پدری، مجاهد نستوه و یاور بی همتای انقلاب را فیتیله پیچ کرد و ایشان به جاده صاف کنِ رانت خواری ها و قانون شکنی های فرزندانی تبدیل شد که شیره انقلاب را زالوصفتانه می مکیدند و تیشه به ریشه اعتبار و ارزش بی همتای پدر خود می زدند! هنوز، نقش دیوار هایی که به قاب عکس امام و رهبری و هاشمی آراسته بود، جلوی چشم هاست. چه شد که آقای هاشمی در طی چند سال به نماد اشرافی گری و کیسه دوزی از سفره انقلاب تبدیل شد؟ 

واقعیت این است که آقای هاشمی را از جهات مختلفی می توان نقد و بررسی کرد. وقایع این چند سال اخیر و تغییر رویه ایشان پس از انتخابات ۸۸ تنها یک قسمت از نقد های وارد بر ایشان را تشکیل می دهد. کم نیستند افرادی که هاشمی دهه های شصت و هفتاد را می پرستند و هاشمی ۸۸  به بعد را محور تمام شرارت ها می دانند! اما حقیقتا نه هاشمی دهه شصت و هفتاد لایق آن همه قداست بود و نه هاشمی ۸۸ به بعد لایق این همه بی مهری! 

من آقای هاشمی را به خاطر موضع ایشان در قبال وقایع سال ۸۸ مواخذه نمی کنم. خیلی ها از جمله آقای لاریجانی هم کج دار و مریز با آن وقایع برخورد کردند و اکنون به راحتی بر اریکه قدرت تکیه می زنند و هر روز یک رنگی می گیرند. اصلا سیاست، جولانگاه همین بده بستان ها و حمایت کردن های منفعت طلبانه و حمایت نکردن های عافیت طلبانه است. آقای هاشمی هم البته از قواعد این بازی مستثنی نیستند و به اقتضای شرایط آن دوره برای خود خط مشی هایی اتخاذ کردند!

من آقای هاشمی را به خاطر سخن جنجالی ایشان در باره صنعت موشکی نیز مواخذه نمی کنم. بالاخره عقیده شان بوده است. چه بسا منظور آقای هاشمی این نبوده و به اشتباه از سخنان ایشان کج فهمی شده! آن زمان هم که رهبری سخنان هاشمی را غیرمستقیم به بوته نقد کشید، آقای هاشمی مثل خیلی های دیگر بر اشتباهش پافشاری نکرد و از آن سخنان عذرخواهی کرد.

من آقای هاشمی را به خاطر خیلی چیز های دیگر هم نقد و مواخذه نمی کنم! اما هاشمی را از ناحیه فرزندانش حقیقتا یک هاشمی قابل نقد می دانم! فرزندانی که به واسطه نقش پدرشان در به ثمر نشستن انقلاب، همیشه در برابر انقلاب موضع طلبکارانه دارند و رانت ها و فساد های خود را به حساب حق پدر از سفره انقلاب می گذارند. گو اینکه همه این رفتار ها ریشه در تربیت ناصحیح آقای هاشمی از فرزندان خود دارد! پسر قلچماق و هفت تیر کشی همچون مهدی هاشمی و دختر بی پروایی چون فائزه هاشمی نتیجه چه چیزی جز تربیت ناصحیح آقای هاشمی از فرزندان خود است؟ چرا آقای هاشمی مثل بسیاری از بزرگان، به تفکیک میان زندگی سیاسی و زندگی شخصی نپرداخت؟ چرا آقای هاشمی به فرزندانش تواضع و تمکین در برابر قانون را نیاموخت؟ چرا باید از پنج فرزند آقای هاشمی، سه تایشان حداقل یک بار زیر تیغ قانون قرار گرفته باشند؟ چرا باید تمام فرزندان هاشمی بدون استثناء در پست های مهم به کار گرفته شوند؟...

قاب عکس های هاشمی هنوز هم می توانست بر دیوار خانه کوخ نشینان بنشیند! هنوز هم می شد در مرگ هاشمی هروله و گریه های پابرهنه ها را دید! هنوز هم می توانستی در روستایی دور افتاده پیر مردی را ببینی که برای عزت و طول عمر هاشمی دعا می کند! اگر و تنها اگر آقای هاشمی قدری گوش فرزندانش را می پیچاند و به آنها این همه میدان نمیداد! 

با همه این تفاصیل، به احترام آن همه سال های مجاهدت و همراهی، اشک از چشم ها پاک می کنم و می گویم: "بدرود آقای هاشمی! سفر خوشی داشته داشته باشید!"


منبع : مصطبهخدا حافظ آقای رفسنجانی!
برچسب ها : هاشمی ,آقای ,ایشان ,انقلاب ,خاطر ,خیلی ,آقای هاشمی ,ناصحیح آقای ,سفره انقلاب ,تربیت ناصحیح

داستان آرش و گلرخ!

:: داستان آرش و گلرخ!

یکی بود یکی نبود، یک آقا آرشی بود که خیلی پسر خوبی بود! این آقا آرش قصه ما خیلی به زنش علاقه داشت. یک روز آرش رفته بود یک سری به اوین بزند و جیک ثانیه برگردد. منتها چون پرونده اش خیلی سنگین بود کارش یک خُرده طول کشید! گلرخ خانم هم که در نبود آرش حوصله اش سر می رفت، دست به کار شد و یک صفحه توییتر ساخت و در آن به تبلیغ علیه نظام و حمایت از عناصر تروریستی مشغول شد. گه گاهی هم که خیلی دلش می گرفت توی پست هایش با امام هادی درد و دل می کرد! یک روز که گلرخ خانم خودش را با وسایل بافتنی سرگرم کرده بود مامورین ریختند و گلرخ خانم را گرفتند! گلرخ خانم هم که خیلی از این حرکت مامورین جا خورده بود، عصبانی شد و گفت: "برای چی منو می گیرید؟ حتما به خاطر آن دفترچه ای که تویش داستان سوزاندن قرآن را نوشته ام؟ ها؟!" بعد مامورین به گلرخ خانم گفتند کشک چی! دوغ چی! اصلا تو مگر داستان هم می نویسی؟! خلاصه این که گلرخ خانم را می برند و داخل هلفدونی می کنند! از آنطرف آقا آرش که تازه مواد را کنار گذاشته بود و به خاطر ترکِ مواد افیونی در خودش قدرت زیادی حس می کرد تصمیم گرفت تا وقتی که گلرخ خانم را آزاد نکنند غذا نخورد. البته این تصمیم او همینجوری الکی الکی و بدون فکر قبلی نبود! آرش برای این کار، چندین سال اطلاعات مختلفی از ایران را به پژاک و منافقین می داد و از آنها برنامه غذایی و تمرین های ویژه می گرفت تا با انجام آن تمرین ها، بتواند این رکورد را به ثبت برساند و عشق خودش را به گلرخ خانم اثبات کند! یک بار هم برای تمرینات ویژه هوازی خودش را در یکی از روستاهای کردستان مخفی کرده بود که البته دوستانش فکر کردند که توسط مامور ها گرفته شده! خلاصه، تمرین ها و ممارست های آقا آرش نتیجه داد و او توانست ۶ روز رکورد جهانی را بهبود ببخشد! همه این ها از آقا آرش یک اسطوره واقعی ساخت تا آنجا که رسانه های دلسوزِ ضد انقلاب هم به حمایت از او برخاستند! بعضی ها هم که از این رکورد شکنی به وجد آمده بودند در حمایت از آرش شروع به هشتگ پراکنی کردند! آرش هم که این حمایت ها را دید تصمیم گرفت تا سه و حتی چهار رقمی شدن رکوردش اعتصاب را ادامه بدهد. منتها رسانه ها که دیدند فریادِ "زرشک" به قوانین پزشکی دارد از همه کائنات بر می خیزد، برای اینکه قضیه از این بیشتر گندش در نیاید گفتند که آرش امروز اعتصاب غذایش را پایان داده است! این شد که آقا آرش بدون آنکه گلرخ خانم را  حتی یک تخت آن ور تر ببرند به اعتصاب غذایش پایان داد و تصمیم گرفت همین جور دورادور به گلرخ خانم عشق بورزد و دیگر از این کار های خطرناک نکند! قصه ما به سر رسید! گلرخ خانم به خونه ش نرسید! 

منبع : مصطبهداستان آرش و گلرخ!
برچسب ها : گلرخ ,خانم ,خیلی ,تصمیم ,حمایت ,خودش ,گلرخ خانم ,تصمیم گرفت ,اعتصاب غذایش

گلایه اصغر از حسن!

:: گلایه اصغر از حسن!

خب، به میمنت و مبارکی سوزن جناب فرهادی که مدت های مدیدی در س ک س و تجاوز و دستمالی گیر کرده بود بالاخره از جای خود حرکتی کرد و اصغرخان در رابطه با گورخواب ها و معضل فقر و تبعات اجتماعی ناشی از آن، نامه ای سرگشاده به شخص رییس جمهور نوشت! فرهادی در این نامه از اوضاع بد اقتصادی و فرهنگ اجتماعی کشور انتقاد کرده و اهمال مسئولین در رسیدگی به آن را شرم آور خوانده است! از یک طرف جا دارد دست جناب فرهادی را برای این وظیفه شناسی و تذکر به جایشان به مسئولین به گرمی بفشاریم اما از طرف دیگر هرچه می خواهم این حرکت فرهادی را اقدامی مدنی و بدون غرض ورزی و حب و بغض بدانم نمی توانم! یعنی سوابق جناب فرهادی نمی گذارند! فرهادی در طی چند سال گذشته با پیام هایی که در فیلم هایش به مخاطبانش ارسال کرده نشان داده که اوضاع جامعه ایران و شیوه حکومتش را اصلاح ناشدنی می داند و هیچ امیدی به بهتر شدن وضع موجود ندارد. این در حالی است که مشارکت مردم ایران در انتخابات ها و حرکت های انقلابی نظیر تظاهرات ها چیزی جز این را نشان می دهد. جایزه هایی که فرهادی در سال های گذشته کسب کرده نیز، او را در موضعی وهمی قرار داده که گمان می کند حق دارد به جای آحاد ملت ایران سخن بگوید و ابراز عقیده کند! او در این نامه عمدا یا سهوا، مسئله کارتن خوابی معتادان و فقر آنها را، فقر عمومی جامعه معنا کرده و فقر به دلیل اعتیاد را که در بسیاری از کشور ها یک مسئله اجتماعی معمولی تلقی می شود، به یک فاجعه بزرگ اقتصادی- اجتماعی تعبیر کرده است. فرهادی عقیده دارد آرمان های انقلاب تحقق نیافته است و البته از آرمان تعریف خاص خودش را دارد. شاید برای فرهادی نجات چند معتاد از کارتن خوابی و ساماندهی آنها یک آرمان باشد. اما واقعیت این است که نه تنها آرمان انقلاب ۵۷ بلکه آرمان هیچ انقلابی ساماندهی به وضعیت کارتن خواب ها نیست! البته رفاه اقتصادی جامعه نیز همیشه یکی از اهداف(و باز هم نه آرمان های) هر انقلابی بوده است و هیچ عقل منصفی انقلاب ایران را در راه نیل به این هدف، کاملا موفق نمی داند اما اغراق در معضلات جامعه و درشت نمایی آنها هم به دور از انصاف است که فرهادی غالبا آن را چه در نامه اخیر و چه در فیلم هایش رعایت نمی کند. فرهادی در قسمت دیگری از این نامه به سنت همیشگی به فرهنگ جامعه تاخته است و برای فقر فرهنگی مردم مثال هایی زده است انگار نه انگار که خود ایشان یکی از متولیان فرهنگ است. اگر جناب فرهادی به جای ساخت فیلم هایی مثل فروشنده که معلوم نیست برای چه جامعه هدفی ساخته شده است در فیلم هایش به مفاهیمی که واقعا مبتلا به جامعه ایرانی هستند بدون اغراق و درشت نمایی بپردازد قطعا در دراز مدت بر ایجاد فرهنگ های صحیح تاثیر خواهد گذاشت ولی نگاهی به سیر فیلم های فرهادی از "درباره الی" تا "فروشنده" نشان می دهد که برای فرهادی دغدغه بردن جایزه در مجامع بین المللی بسیار مهم تر از انعکاس واقعیات  جامعه شده است. تا آنجا که در فیلم اخیرش چینش تصنعی اتفاقات برای رساندن مخاطب به نتایج مشخص به وضوح قابل مشاهده است. البته من از فرهادی با گرایشات و تفکرات ویژه اش انتظار درک این همراهی مردم با انقلاب، با وجود تمام مشکلات را ندارم چرا که تعریف این مردم از آرمان های انقلاب کاملا متفاوت از تعریف جناب فرهادی است و آنچه که برای مردم آنقدر ارزش داشت که برایش جان و جوانی شان را دادند برای فرهادی آنقدر مهم نیست که برایش قدمی بردارد. فرهادی در انتهای نامه خود با تعابیر اگزجره و احساسی سعی در القای یاس و پشیمانی از انقلاب را دارد و در نقد انقلاب و عدم تحقق وعده هایش می نویسد:" این بود شهر نوید داده شده! این بود آرمان های وعده داده شده!" فرهادی این تعابیر را در رابطه انقلابی می گوید که تنها چهار دهه است که زمام امور را به دست گرفته و اگر نبود سنگ پرانی های همین کشور هایی که فرت و فورت جناب فرهادی را مهمان جوایز خود می کنند، قطعا اوضاع اقتصادی بهتری داشت. انقلابی که هر دو دوره دولتی با تفکرات و سیاست های خارجی کاملا متفاوت و متضاد بر آن حاکم شده و هیچگاه از یک حرکت منسجم و همسو برخوردار نبوده است. انقلابی که بالغ بر نیمی از عمر خود را وقف جنگ و تبعات آن کرده است. با این تفاصیل آیا لحن و بیان فرهادی را می توان صددرصد منصفانه دانست؟!

منبع : مصطبهگلایه اصغر از حسن!
برچسب ها : فرهادی ,آرمان ,کرده ,جامعه ,جناب ,فیلم ,جناب فرهادی ,برای فرهادی ,فیلم هایش ,کاملا متفاوت ,کارتن خوابی

از توهم خارج شو بانو!

:: از توهم خارج شو بانو!

خداوند بعضی بانوان را از ما نگیرد! یعنی آنقدر که بعضی از ایشان توی هپروت و دنیای ماورا سیر می کنند مهدی سلوکی توی پنج کیلومتر تا بهشت سیر نمی کرد! من واقعا نمی فهمم این دنیایی که تویش زندگی می کنیم آرمانی است و همه چیزش گل وبلبل است و ما کوریم و نمی بینیم، یا اینکه این حضرات علیه خودشان را به خواب زده اند و دنیا را گل و بلبل می بینند! الغرض هر کودک نوپای بی تمیزی که تازه دهانش را از شیر گرفته باشند هم می فهمد که مثلا دزدی و هیزی بد است. اصلا دزد به قبر پدرش بی ناموسی می کند اگر دزدی کند! مال دزدی هم چه لولهنگ و آفتابه مسی باشد چه ماشین شاسی بلند! چه آقا دزده قفل ماشین را بشکند چه اصلا سوییچ روی خود ماشین باشد! همه اینها را هر موجود عاقلی می فهمد ولی خب همین موجود عاقل یک چیز های دیگری هم می فهمد. مثلا می فهمد ماشینی را که حسابی چفت و بست کرده اند اگر به سرقت برود کمال رذالت سارق را می رساند. ولی اگر همین ماشین، درش را باز بگذارند و سوییچش را هم بالاش بگذارند و آنوقت به سرقت برود علاوه بر رذالت سارق، کمال حماقت صاحب ماشین را هم می رساند. این صاحب ماشین قطعا یا در هپروت و عوالم بالا سیر می کند یا از قوه ای به نام عقل بی بهره است! حالا اگر خود صاحب ماشین دوست داشته باشد که ماشینش به سرقت برود و خودش را به بی عقلی بزند این دیگر حرف دیگری است! همین مثال ساده و سردستی را اگر انطباق دهیم با رفتار بانوان در قبال مسئله پوشش و حجاب و انتظارات آنها در قبال نگاه نکردن مردان، به شوخی بودن استدلال هایشان پی می بریم! مانتو جلو باز می پوشند که تمام دم و دستگاه و شیر فلکه شان پیداست! زیرش هم ساپورت می پوشند که پایشان را عینه پاچه مرغ نشان می دهد! بعد از آن ور زیر علم عفاف و حیا سینه می زنند و برای بی حیایی و چشم هیزی مردان ایران، پستان به تنور می چسبانند! واقعا دنیا را این قدر آرمانی می بینند که این حق را برای خودشان قائلند که اینگونه خودنمایی کنند و هیچ نگاهی متعرض آنها نشود یا اینکه خودشان هم می دانند که دارند اباطیل می بافند و این حرف هایشان که در فضای واقعی و مجازی گوش فلک را پر کرده، صرفا یک فرار رو به جلوست تا بار مسئولیت سنگین عفاف و حیا را از دوش خودشان بر دارند و همه مشکلات را بر گرده مردان بگذارند! به هر روی نگاه مردان تحت هیچ شرایطی نباید دزد زیبایی زنان باشد و هیچ بهانه ای برای این کار قابل قبول نیست. ولی اگر زنان هم به عنوان صاحب این زیبایی کمی از توهمات خارج شوند و یک جو عقلشان را کار بیندازند به هیچ کجای دنیا بر نمی خورد!

منبع : مصطبهاز توهم خارج شو بانو!
برچسب ها : ماشین ,صاحب ,فهمد ,خودشان ,مردان ,بگذارند ,صاحب ماشین ,سرقت برود

تعصب!

:: تعصب!

چهارده قرن پیش مردی برای زدودن تعصب و حمیت از چهره  جامعه خود و بلکه جامعه جهانی به متین ترین و محکم ترین استدلال ها تمسک جست لیکن بعد از گذشت هزار و چهارصد سال، قوم او برای اثبات حقانیتش باز تعصب را دستمایه و مستمسک خود قرار می دهند! چه فرقی است میان آنهایی که متعصبانه بر باطلی اصرار می ورزیدند که از پدرانشان به آنها به ارث رسیده بود و خود نمی دانستند که باطل است، و آنهایی که از سر تعصب بر حقی اصرار می ورزند که باز از جانب پدارنشان به آنها رسیده است و خود به حق بودن آن یقین ندارند! 

منبع : مصطبهتعصب!
برچسب ها : تعصب